بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی en Wandering in the Rain

قسمت یازدهم: باغچه‌ای که زبانِ بی‌کلامِ ایرج بود

مهدی توسط مهدی
مرداد ۱۱, ۱۴۰۵
در Wandering in the Rain
420 5
0
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
588
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. صبحِ خاکستری
صبح هنوز کامل از راه نرسیده بود. نورِ خاکستری، آرام‌آرام، از لایِ پرده‌هایِ نازکِ اتاقِ بیمارستان، به داخل نفوذ می‌کرد. سایه‌ها، هنوز، رویِ دیوار، سنگین و بی‌حرکت، نشسته بودند. نگار رویِ مبلِ کوچکِ کنارِ تخت، از خواب بیدار شد. کمرش، از چند شبِ پیاپیِ خوابیدن در این وضعیت، گرفته بود. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. بعد، به تخت نگاه کرد. مادر، هنوز، در خواب بود. صورتش، آرام‌تر از شبِ گذشته، رویِ بالش، خوابیده بود. نفس‌هایش، آرام و منظم، با صدایِ دستگاهِ مانیتورینگ، در سکوتِ اتاق، قاطی می‌شدند.
بی‌صدا از جا بلند شد. پتو را، که از رویِ پاهایش، افتاده بود، جمع کرد. چند ثانیه به مادر نگاه کرد. دستش را، برای یک لحظه، رویِ پیشانیِ مادر گذاشت. گرم بود. به سمتِ پنجره رفت. پرده را، با احتیاط، کنار زد. نورِ خاکستریِ صبح، وارد اتاق شد. و در میانِ آن نور، حیاطِ کوچکِ بیمارستان، آرام و ساکت، زیرِ آسمانِ سردِ تهران، خوابیده بود. درختانِ چنار، با برگ‌هایِ زرد، در بادِ ملایم، تکان می‌خوردند. و در میانِ آنها، یک نفر. تنها. خم شده رویِ باغچه. پیرمردی با دقت، به گیاهان رسیدگی می‌کرد. همان کسی که دیروز، در راهرویِ بیمارستان، نگاهشان با نگاهِ نگار، تلاقی کرده بود. و حالا، اینجا بود. در حیاطِ بیمارستان. کنارِ باغچه‌ای که هیچ‌کس، تا به حال، به آن توجه نکرده بود.
باد، برگ‌هایِ خشکِ درختِ چنار را تکان می‌داد. یکی از برگ‌ها، جدا شد و رویِ خاک، کنارِ پایِ پیرمرد، نشست. اما او، هنوز، متوجه نشده بود. خم شده بود و با پشتِ دست، خاکِ یک گلدان را، صاف می‌کرد. مثلِ کسی که با یک دوستِ قدیمی، حرف می‌زند.

۲. مردی که برگ جمع می‌کرد
ایرج، خم شده بود. کلاهِ حصیری، رویِ سرش، سایه‌ای نرم رویِ صورتش می‌انداخت. لباسِ ساده، با آستین‌هایِ بالا زده، و دستکشِ باغبانی که انگار، سال‌ها بود، همراهش بود. اما این بار، نه قیچی در دست داشت، نه آب‌پاش. فقط خودش بود و یک کیسهٔ پارچه‌ایِ کوچک. و برگ‌هایِ خشک. یکی‌یکی، با دقت، از رویِ خاک برمی‌داشت. برگ اول را برداشت. چند ثانیه به آن نگاه کرد. لبه‌های پاره، رنگِ زردِ سوخته، رگه‌های نازکی که رویِ آن، مثلِ یک نقشهٔ کوچک، کشیده شده بود. بعد، آن را داخلِ کیسه گذاشت. برگ دوم را برداشت. این بار، کمی بزرگ‌تر بود. گوشه‌هایش، زیرِ آفتاب، پیچ خورده بود. همان نگاه. همان مکث. و بعد، داخلِ کیسه.
دستش را، برای یک لحظه، رویِ خاک، گذاشت. مکثی کوتاه. و بعد، دستش را، به آرامی، کنار کشید. نگار از پشتِ پنجره، نگاه می‌کرد. نمی‌دانست چرا، اما چیزی در آن حرکتِ آرام، در آن مکث‌هایِ کوتاه، او را متوقف می‌کرد. پیرمرد، با برگ‌ها، با خاک، با سکوت، حرف می‌زد.

شاید شما هم دوست داشته باشید

It Wasn’t Just a Gathering

Nothing Is Missing, So What’s Wrong?

When Arriving Is Not the Answer

۳. شاخه‌ای که هرس نشد
پیرمرد، به انتهایِ باغچه، رسید. یک بوته، با شاخه‌ای که کاملاً خشک شده بود، در گوشه‌ای، تنها و بی‌جان، ایستاده بود. شاخه‌ای که هیچ‌چیز در آن نبود. نه برگی، نه گلی، نه حتی رنگی. فقط یک چوبِ خشک و بی‌جان، که به خاک، چسبیده بود. قیچی را از جیبش بیرون آورد. چند ثانیه، به شاخه نگاه کرد. شاخه را با دو انگشت، لمس کرد. پوستِ خشکِ آن، زیرِ انگشتانش، ترک خورد. و بعد، قیچی را، دوباره، بست. شاخه را نبرید. فقط با دو انگشت، خیلی آرام، آن را صاف کرد. انگار که می‌خواست، آخرین حرکتش، یک برش نباشد. یک خداحافظی باشد. نگار به آن نگاه کرد. به آن مکث، به آن تردید، به آن حرکتی که نشان می‌داد، این مرد، حتی با چیزی که مرده است، با احترام، رفتار می‌کند. شاخه را رها کرد. به بوته‌های کناری رفت. شاخه‌های تازه را بررسی کرد. هر کدام را، با دقت، لمس کرد. انگار برایش مهم نبود که چه چیزی زنده است و چه چیزی مرده؛ فقط اینکه هر کدام، جای خودشان را در این باغچه داشته باشند.

۴. برگ
یک برگ، با باد، از درختِ چنار، جدا شد و رویِ خاک، کنارِ پایِ پیرمرد، نشست. پیرمرد، خم شد. برگ را، با احتیاط، از رویِ زمین، برداشت. چند لحظه، به آن نگاه کرد. به رنگِ زردِ آن، به رگه‌هایِ نازکی که رویِ آن، نقش بسته بود. و بعد، با همان دقت، آن را، زیرِ همان بوته، رویِ خاک، گذاشت. نگار به آن نگاه کرد. به آن حرکتِ ساده، به آن احترامی که در آن، نهفته بود. و به این فکر کرد که تا به حال ندیده بود، کسی، برای یک برگ، این‌قدر وقت، صرف کند. چند وقت بود، کسی، یک برگ را، به جایِ خودش، برنمی‌گرداند. و بعد، به یادِ مادرش افتاد. به یادِ آن دفترچه‌های کهنه، به یادِ آن عکس‌های بریده. به یادِ چیزی که مادر، سال‌ها، در پوشه، نگه داشته بود.

۵. گنجشک
ناگهان، یک گنجشک، رویِ لبهٔ باغچه، نشست. چند قدم، رویِ خاک، جست و خیز کرد. سرش را، به این سو و آن سو، چرخاند. پیرمرد، درست، کنارِ همان نقطه، ایستاده بود. اما حرکت نکرد. دستش را، در همان حال، نگه داشت. گنجشک، با نگاهِ گردِ سیاهِ خود، به او نگاه کرد. و بعد، بدونِ ترس، از رویِ خاک، پرید. چند دانه، از لایِ برگ‌هایِ خشک، پیدا کرد. نوک زد. دوباره نگاه کرد. و بعد، با یک پرِ سریع، از باغچه، بلند شد و به سمتِ درخت، پرواز کرد. ایرج، تازه بعد از رفتنِ پرنده، خم شد. دستش را رویِ خاک کشید. جای پای پرنده را صاف می‌کرد. با پشتِ دست، خاک را، به آرامی، به هم زد. بعد، برگی را که همان نزدیکی بود، برداشت و داخلِ کیسه، گذاشت. نگار، پشتِ پنجره، لبخندِ کمرنگی رویِ لب‌هایش نشست. نمی‌دانست چرا. فقط حس می‌کرد که این مرد، با همه‌چیز، این‌گونه رفتار می‌کند.

۶. صدایِ مادر
پشتِ سرِ نگار، صدایِ خش‌خشِ ملحفه، آمد. برگشت. مادر، هنوز، چشم‌هایش نیمه‌بسته بود. دستش، رویِ تخت، به آرامی، می‌گشت. انگار که دنبالِ چیزی می‌گشت که خودش هم، نمی‌دانست چیست. نگار از کنارِ پنجره، دور شد. به سمتِ تخت، رفت. کنارِ مادر، نشست. لیوانِ آب را، از رویِ میز، برداشت و به لب‌هایِ مادر، نزدیک کرد. مادر، بدونِ اینکه چشم‌هایش را باز کند، جرعه‌ای نوشید. و بعد، دستش، برای یک لحظه، رویِ دستِ نگار، قرار گرفت. چند ثانیه بعد، دوباره، آرام شد. دستش، رویِ پتو، برگشت. و نفس‌هایش، یکنواخت و آرام، ادامه پیدا کرد. نگار چند ثانیه به مادر نگاه کرد. به همان دستی که برای یک لحظه، رویِ دستش، نشسته بود. و بعد، به پنجره، برگشت.

۷. جای خالی
پنجره، همان پنجره بود. اما حیاط، دیگر، مثلِ قبل نبود. باغچه، خالی بود. پیرمرد، رفته بود. فقط چند برگ، رویِ خاک، آرام، جابه‌جا می‌شدند. در بادِ سردِ صبح. نگار چند لحظه به باغچه نگاه کرد. به جای خالی، به سکوتی که بعد از رفتنِ او، مانده بود. بعد، پرده را کشید. اما تصویر پیرمرد، همان‌جا ماند. در ذهنش. در میانِ برگ‌ها. در میانِ سکوتی که هیچ‌کس، نمی‌توانست آن را پر کند. نگار به سمتِ مادر برگشت. کنارِ تخت نشست و به صدایِ دستگاهِ مانیتورینگ، گوش داد. و در میانِ آن همه سکوت، تصویرِ پیرمردی که در باغچه، با برگ‌ها، حرف می‌زد، از ذهنش، کنار نمی‌رفت. تصویری که هیچ‌کس، نمی‌دانست چیست. اما همه، حسش می‌کردند. و شاید، همین، برای شروعِ یک آشنایی و یک مسیر، کافی باشد.

پایانِ قسمت یازدهم

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

Wandering in the Rain

It Wasn’t Just a Gathering

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
Wandering in the Rain

Nothing Is Missing, So What’s Wrong?

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
Wandering in the Rain

When Arriving Is Not the Answer

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
Wandering in the Rain

The Silence That Takes the Place of Explanation

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
Wandering in the Rain

Something Fathers Don’t Say

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.