همه ما آدم ها یک چیزی در درونمان داریم که شاید بشود بهش گفت توهم موفقیت. رسیدن به خواسته ها و آرزوهایمان و حتی رسیدن به آرزوها و خواب هایی که دیگران برای ما دیده اند، جزء لاینفک زندگی همه ماست.
در جهان مدرن با این همه ارتباطات با افراد و فرهنگ های مختلف، جلوه های مدرنیه، امکانات، رفاه، آسایش و آرامش اقوام و گروه های مختلف را که می بینیم، تازه به ذهنمان می رسد که چرا ما به آن جاها نرسیدیم؟
به زندگی هندی ها نگاه می کنیم دلمان لک می زند به روابط عاشقانه شان و جر دادن همه دنیا برای رسیدن به دختری که بعدا می فهمیم خواهرمان بوده. به آمریکایی ها نگاه می کنیم و درآمد چند میلیون دلاری در ماهشان فیوز از سرمان می پراند. به ژاپنی ها نگاه می کنیم و افسوس می خوریم که چرا ما مثل آنها کار گروهی بلد نیستیم.
به زندگی چینی هایی که وقتی سرمان گرم لگد پراکنی بروسلی و جت لی و جکی جان بود، یک هویی فهمیدیم شده اند برترین قدرت اقتصادی دنیا. به اهل دین و دیانت نگاه می کنیم و افسوس می خوریم چرا بچه های ما آن طور نشدند یا همسرمان و یا خودمان. و خلاصه با دنیایی از افسوس و آه و درد و کلی مرض صبحمان را شب می کنیم و شبمان را صبح.
من از چهره های شاخص این انسان های درمانده بودم. با انبوهی کارهای سخت و کسل کننده و ناتمام، کتاب های ناخوانده، پروژه ها و طرح های نیمه تمام و کلی به هم ریختگی که شده بودند دوستان صمیمی زندگی من. تا این که یک سال بعد از برگشتن دکتر منوچهری از فرصت مطالعاتی آلمان، به سفارش خاله ام، از او خواهش کردم و او با آغوش باز پذیرفت که مدتی شاگردی اش را بکنم؛ که البته بعدها فهمیدم این قدرها هم با آغوش باز نبوده و سود خودش را برده بود.
از حدود ده سال پیش که با خاله ام ازدواج کرد، به نوعی با بقیه ماها فرق می کرد. ریخت و لباسش که تعریفی نداشت. اولین بار هم که سر سفره فامیلی نشست همه مان داشتیم شاخ در می آوردیم. اولین مردی در فامیل ما بود که پلومرغ را با نان لواش نمی خورد. وقتی ما به برنج و کباب ها حمله می کردیم با آرامش مشمئز کننده ای، آرام آرام سوپ و آش می کشید. وسط غذا کسی را نگاه نمی کرد. زیاد صحبت نمی کرد.
یکی دو ماه اول که مجله خارجی خواندنش در جمع مهمانی سوژه خنده فامیل شده بود و کلی سرکوفت سر خاله ثریا می زدیم که مردشورتو ببرند با این شوهر کردنت. خیلی وقت ها توی فکر بود و وقتی فامیل آخرین اطلاعات سیاسی شان را به روز می کردند، می رفت از بالکن به دوردست ها خیره می شد. تلویزیون نمی دید، از سیاست و اقتصاد و امنیت صحبت نمی کرد، گوشه ای برای خودش می نشست و تنها چیزی که صحبتش را می کرد، رشته تخصصی خودش بود که آن هم یکی دوتا از دانشجوهای فامیل می رفتند سر وقتش.
خلاصه این که در آن برهه خاص وصله نچسب فامیل شده بود و معلوم نبود خاله ام عاشق چی این مرد شده بود. بهش هم نمی آمد قاپ خاله امان را دزدیده باشد. اوایل نمی فهمیدیم دکتری مطالعات راهبردی یعنی چی، احمد آقا باجناق بزرگش که رسما مسخره اش می کرد. “حالا راه بردن هم دکتری می خواد دکتر؟ من این فرهادمونو از یه سالگی راش بردم. زودتر از بچه های فامیل هم روپای خودش وایساد؛ مگه نه اقدس”
بعدن ها که وارد دانشگاه شدم و کم کم با اجبار و اکراه مادرم توی مهمانی ها، بعد از شام با دکتر هم کلام شدم و ایشان هم کم کم یخش باز شد و توانست خودش را با فرهنگ ما وفق دهد و به رسوم ما احترام بگذارد، شده بودم یکی از مشتری های ثابتش در خانه پدربزرگ. اوایل که بیشتر مایه سرافکندگی بود تا استاد باکلاس دانشگاه با آن شکلات تلخ های توی جیبش. هی پیش بابام بهم می گفت مرتضی برنامه ات برای ده سال آیندت چیه؟ و همین کافی بود که پدرم سرکوفت های عالم و آدم را سرم خروار کند.