دوازده سال پیش بود که ثریا را در یک مهمانی خانوادگی دیدم. خواهرم با مقدمه چینی ها و شیطنت های همیشگی اش نشانم داد. می گفت از همکلاسی هایش است. من دانشجوی دکتری مدیریت استراتژیک در آلمان بودم. بورسیه دانشگاه فردوسی مشهد. از دور که خواهرم با صد ایما و اشاره به من نشانش داد فکر کردم شاید ثریا همانی است که قرار است مرا از تنهایی در بیاورد. تنهایی که 25 سال گذشته با آن درگیر بودم. قرار است جای دوستان نداشته ام را برایم پر کند. جای خالی مهر و محبت تمام عمرم را برایم پر کند. آن هم نه این که آدم احساساتی باشم. از وقتی خودم را شناختم اطرافیانم می گفتند خیلی بچه باهوشی است. آخرش چیزی می شود. آن موقع نمی دانستم آخرش دقیقا کجاست. موقع ازدواج با ثریا هم نمی دانستم. الان هم نمی دانم آخرش دقیقا کجاست. شما می دانید آخر زندگی به کجا ختم می شود و قرار است کجا زندگی خاموش شود؟
از آن بچه خرخوان هایی بودم که فقط کتاب خواندن را می فهمیدم. با کسی دوست نمی شدم. به ندرت در مهمانی ها شرکت می کردم. آن هم با ضرب و زور پدرم که بدبخت آخرش زندگی ات را به فنا می دهی. خواهرم آن اواخر شده بود مسئول پر کردن هیجانات و عشق و محبت در وجودم بلکه به قول خودش نیمکره راست من را از آکبندی در بیاورد. خانواده ام می ترسیدند از بس که نیمکره چپم را بزرگ کرده ام روزی سرطان بگیرم. یا در اوج باسوادی و عاقلانگی با کمترین درگیری احساسی و عاطفی همه زندگی ام را به خاطر بی تجربگی و ضعف هوش عاطفی و هیجانی از کف بدهم. این شد که پای ثریا به زندگی ام باز شد.
خانواده ای پر جمعیت داشتند با زندگی هسته ای که خانه هر کدامشان با دیگری بیشتر از صد متر فاصله نداشت. بیشتر از همه شان احمد باجناقم بود که عین 12 سال اسکار رومخ ترین آدم زندگی ام شده بود. با تمام وجود به این باور رسیده بودم که از باجناق فامیل نمی شود. اما باز هم فکر می کردم شاید آخرش به کارم بیاید. اما آن سال ها نمی دانستم آن آخری که یک باجناق سریش و رومخ به کار آدم بیاید دقیقا چه زمان و چه مکانی است. با هر بهانه ای دور هم جمع می شدند. از زیارت مشهد یکی شان گرفته تا مرخصی سربازی و سفر ارمنستان یکی دیگرشان. دور هم که جمع می شدند نقل صحبتشان قیمت سیب زمینی و پیاز بود و ارز جهانی و آخر عاقبت خاورمیانه. من هم باید مثل اسکل ها می نشستم گوشه ای و در و دیوار را نگاه می کردم. تا زمانی که به مرور بچه هاشان بزرگ شدند و برای مشاوره درسی و انتخاب رشته و مهاجرت علمی با من مشورت می کردند.
ثریا اما دختری بود آرام. البته آن روزها آن طور نشان می داد. بی سر و صدا بود. نجیب بود. تا عقد نکردیم درست و حسابی نگاهم نمی کرد. فکر می کنم این یکی از شانس های بزرگ زندگی ام بود. هنرمند بود. نقاشی می کشید. بر خلاف من نیمکره راست ورزیده ای داشت. آن قدر ورزیده که مغزش می توانست کفاف زندگی دونفره مان را بدهد. به جای هر دومان احساس داشت. عاطفه داشت. به زمین و زمان عشق می ورزید. شب می شد و نسیم می وزید خوشحال می شد. صدا پرنده می شنید خوشحال می شد. زیر باران خیس می شد خوشحال می شد. روی برف ها راه می رفت خوشحال می شد. گلدان وسط سالن را جابجا می کرد ذوق مرگ می شد. و کلی بهانه برای احساساتی شدن داشت. که همه اش یکی دو سال اول زندگی برای من مسخره می نمود. اما بعدن ها شد بهانه و عشق زندگی من. مخصوصا بعد از اتفاقات سختی که از سر گذراندم. خصوصا سال هایی که با من در آلمان سپری کرد. یک سال اول تمام دلخوشی اش شده بود رفت و آمد با دوستان ایرانی و پنجشنبه شب ها برنامه های مرکز اسلامی هامبورگ. وقتی من کم کم داشتم به یک مدیر استراتژیک تبدیل می شدم. آن هم به سبک آلمان.
برای اولین بار عاشق شده بودم. عاشق خنده هایش. عاشق آشپزی پر احساسش. مدل شانه کردن و بستن موهایش. عاشق حس خوبی بودم که نسبت به همه چیز داشت. چیزی که من هیچ وقت آن را نداشتم. آن قدر احساس در زندگی و کلامش داشت که هر کاری می کردم نمی توانستم با خواسته اش مخالفت کنم. خیلی موارد هم که بنا به مصلحت و ترس از تنهایی ام به خواسته اش جواب مثبت می دادم بعدن ها متوجه می شدم بهترین انتخاب را کرده ام. شاید در صفحات بعدی چند تایی از نامه هایی که برایم نوشت و برایش نوشتم را برایتان آوردم.
اما موضوع اصلی ما مربوط می شود به موافقتم با زندگی یک ساله خواهرزاده اش در سوئیت طبقه پایینمان که برای برای ادامه تحصیل در دانشگاه شهید بهشتی از شهرستان پیشمان آمد …